"السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده"
بین دهلیز خانه دعوا شد
ناگهان قد مادرم تا شد
آن یکی حرفهای های بد میزد
این یکی پشت هم لگد میزد
برق از چشم ناتوانش رفت
ضربه تا مغز استخوانش رفت
اتفاقات بد رقم خورد و
مهره هایش کمی به هم خورد و
ضربانش گسسته تر میشد
کمرش هی شکسته تر میشد
مادرم داشت لب بهم میدوخت
بین نا محرمان "حرم" میسوخت
میخ در داشت جابجا میشد
استخوانش هجا هجا میشد
فضه را پشت هم صدا میزد
مادرم داشت دست و پا میزد
دردهایش شدیدتر میشد
محسنش هی شهید تر میشد
مادرم گفت ؛ حاصلم افتاد
بچه ام...محسنم...دلم...افتاد
نیمانجاری.
برچسب:
نویسنده: حمید موسوی