ناگهان دید ازدحامی شد
دور مادر پر از حرامی شد
آتش افتاد گوشه ی چادر
نفسش پر سر و صدا می شد
درب خانه شکست و بعد از آن
داشت مسمار بی حیا می شد
قنفذ آمد دوتا دوتا میزد
ضربه اش داشت بی هوا می شد
همه گفتند فاطمه افتاد
کمر مادرم که تا می شد
مهره های میانی کمرش
آه انگار جابجا می شد
از نوک چکمه ها تمام تن
مادرم هی هجاهجا می شد
مادرم داشت دست و پا میزد
کربلا داشت بر ملا می شد
گودی قتلگاه را دیدم
شمر از روی سینه پا می شد
خنجرش را تمیز میکرد و
بدنی هم جدا جدا می شد
"ته گودال خنجر افتاده"
سر گودال نیزه جا می شد
پدرم را محاصره کردند
دور مادر پر از حرامی شد...!
نیمانجاری
بداهه
برچسب:
نویسنده: حمید موسوی